|
اینو همیشه یادت باشه:همیشه کاری که فکر میکنی درسته انجام بده
|
منـ <- به همین شکل.... با خودم هم مشکل دارم ، منظورم این است که با خودم تا ابد درگیر هستم که چه هستیم ما آدم ها که سخت عقب و جلو کردنمان آلت افروز می شود مغزی می سوزد یک دَم یک آن!...
-من با خودم تعارف ندارم اگر هم دارم به چشم نمی آید ؛ البته چشم درشت خودم، نه چشم دیگران ؛ چشمانم که بهت زده از کل آنچه خودخواسته و ناآگاه ناگهان و آرام به سر می آید در این دنیا. از وسوسه هایم که خفه می شوند و آرزوهایی که چشمانشان بر اثر خفگی بیرون زده سرخ!
-من هم بی استعدادترین موجود زمین با تنهایی خویش که از بی استعدادی خویشتن بر من آمده گاز می زنم هر روز و شب بالشِ زیر سر پتوی روی سر ، ملحفه عرق می کند خیس می شود گاز می گیرم خودم را ،دستم نمی رود یا نمی آید مرا از جا بلند کند . بلند که می کند به زمین می کوبد سر بی خاصیت ترین عضو بی استعدادترین موجود زمینی و زرزرکنان داد نمی کشد که زمزمه میکند لعنتی با خودش که چه شده؟چه هستس تو مردک ناچیز؟که لاس می زنی با زمان و درگیری بی امان بی شرف؟بی عرضه!آشغال!... نفس نمی کشم ، شاید دلِ نفس بسوزد بیاید نازم را بکشد ، برنمی خیزم ، برنمی خیزد نمی آید نفس که کشد بیرون از تنم!... از تن ...
-چوب های کبریت را امشب روی میز ریختم ، نه اینکه هنرمند شده ام برایت نورافکن فکر روشن کنم و که به دنیا بگویم من تبِ Ray-Ban WAYFARER دارم، نه اینکه هنـــرمندِ بی همه چیزی هستم که لاس خشکه هایم را در کافه های sepia می زنم و مُخم آرتیستیک سوت می کشد از میان رنگ و ملودی و درام و بلاگ و فلسفه... نه! کبریت ها را برای سیگارِ روشن فکرنمایانه های آنـجوری نریخته ام روی میز! نه!نه!من را چهبه این قـُمپزات! راک نشده ام! نه! آخر کجای کبریت ها به میز و چراغ و گیتار عاریه ی درب و داغون می خورد؟! نه ... گوش بده! برای این ریخته ام که می خواستم خاکستر سیگارِ خـشکم را توی قوطی کبریت بریزم. همین.
-صدای گیتار الکتریک هم نمی آید خیالت راحت! بخواب! اصلا نه تِزی در کار است نه متُدی برای اغوا ساختن کسی. هیچ نیست . اگر هست چون ویروسی در درون من اضافه است. اگر هست نباید باشد. تا به حال تشخیص سرطان غم اشتباه بوده، یک آنفولانزای تخمی هم نیست، درد هم ندارد، حالت تهوع هم خیلی کم است. اشک؟ اشک کجا بوده، اینجا رطوبتی نیست که سراغ چشمان متعجب مرا بگیرد. نه! نه! این ها آرایه های ادبی نیست ! نمیخوام بپیچم! راستِ راست! من: معمولی که هیچ ، نمونه ای ناقصم. آری، نمونه ای ناقص. نه یارای درگیر شدن دارم نه سر سوزن ادعایی. شاید همان چوب کبریتم که چند لحظه ی پیش تا زیر کمر سوخت و سیاه شد.
-باید سیگار دیگری آتش بزنم؟ "لباس هایم بوی سیگار می گیرند؟" "فردا مردم چی میگن اونوقت؟؟" چه کسی مگر تا 100 سال دیگر مرا در آغوشش می فشارد و چنان می بوید که بخواهد بوی سیگارهای یک شبِ تخماتیکِ بی خودیِ یک آدمِ کور استعدادِ بی مغز را بفهمد؟هان؟ چه مهم است؟ چیه؟لباس هایم بو ادکلن و سیگار گرفته؟ چی؟ اذیت می شی؟ درشون بیارم؟! در بیارم؟ ...تن لخت من این است. ها ها! می دانم بوی سیگار شاید ندهد و بوی ادکلن مانده اما باز هم یاد سیگارهای خشک با بویشان می افتی مگر نه؟... چون کبریتی که سرِ سیاه و چشمان متحیر دارد ... منم! کاش می سوختم روشن می شد تاریکیِ فیزیکیِ چند سانتی متر مکعب از حجم تلخ اتاق . "کبریت توکّلی" هم نشدیم...
-اصلا سیگارها را محض خودارضایی کشیدم تا نبودن جنسی مثل شما مشامم را نیازارد. سیگارها کف دستی ام بوده اند و کبریت و فندک شامپو و کرمش. اصلا مهم نیست. خموده ام. خم! خم شده ام تمام روز که آفتاب از سر و کولم بالا رود و محکم بزند پَسِ کله ام که "هی! یارو! سگ نگاهت نمی کند! پارس کنی یا نکنی جهان محل سگ هم نمی دهدت! مرتیکه ی تخمی!" خوب روزگار هم فحش یاد گرفته یا بلد بوده و ما و من مثل عُقده ای ها به نام خودمان زدیم ثبتِ همه ی فحش ها را...
-امیدی کنون به سالم شدنم نیست. سلامت هم قانون و تبصره دارد به جان خودم این هم شامل من نمی شود. می بینی؟قوانین ساده ی فیزیک هم مرا داخل خودشان حساب نمی کنند. می دانی یعنی چه؟ یعنی کلاٌ آینه های صاف و کاو و کوژ مرا ریــز می بینند، جاذبه و پایستگی مرا اُسکُل می کنند ، مواد و اجرام که انگشت به ماتحتم فرو می کنند،می فهمی؟ یعنی مسخره شده ام، تحقیر، کوچک، ناچیـز... "هـیـچ" هم نشدیم دلمان خوش باشد!...
-حالا که اینطور است سیگار دیگری می کشم ... دیگه تخمم نیس ...








یه روزایی هست که به "اینجات" میرسه
یهو میزنی یه طوفانی راه میندازی کلی گرد و خاک میکنی
انقلاب میکنی میترکونی میشکنی
بالا میری پایین میای
همه ی فریاداتو میزنی...
حالا چشمات هیچی نمیبینه...
صبر میکنی که آروم شی
نفس می کشی...
آروم شدی
حالا می خوای یه احساس خوب داشته باشی...
ولی نگاه میکنی میبینی هیچی عوض نشده.
میدانی فری ؟! ... هنوز هم وقتی میرسم سر آن خیابان که فقط آفــتــاب و شــرجــی داشت مغزم درد میگیرد...
زیر آن آفتاب غم هایم باد می کنند ، غم باد می گیرم ...زیر آن آفتاب لعنتی غم بادها هم نمی ترکند و فقط من و تو عصبی می شویم... عصبی می شویم من و تو فرقی نمی کرد و نمی کند ۷ صبح بود یا ۵ بعد از ظهر است یا ۵/۱۰ شب باشد...
کفرمان بالا می آمد و میبینم که می آید از سر این خیابان لعنتی تا تهش
کفری می شوم از همان اولش ، از همان اول اولش که سر آن پیچ آن دکه حتی یک بار هم یک نوشابه دست من و تو نداد که شاید چشم هایمان جای سیاهی رفتن سیاهی نوشابه تگری ببیند. کفری می شویم از همان مدرسه ای که مثل طویله یک مشت گوساله پس می انداخت وسط خیابان... خیابانی که من و تو در آن عصبی بودیم.
کفری می شدی از آن آسفالت داغی که لعنت کفرمان و چشممان را درآورد!
سردرد می گرفتیم تا به صد راس الاغ جواب سلام بدهیم و نگاهشان کنیم که شاید ناراحت نشوند یا اینکه نکند بفهمند که ما می دانیم چقدر احمق و خر هستند که روز و شبشان مثل شاش روان است. عصبی می شدیم از آن در لعنتی که ما نمی فهمیدیم میگوید"برنگردید!" اما ما باز برمی گشتیم و زور می زدیم...
می دانم همه ی اینها را خوب می دانی فری... این همه سال حالمان گرفته شد و بالا نیاوردیم!
یا خیلی خریم یا زیادی مَردیم!
بیا بریم فری