اینو همیشه یادت باشه:همیشه کاری که فکر میکنی درسته انجام بده
یک لحظه می لرزم و چشمانم را باز میکنم تا حدی که فقط ببــیــنم نه اینکه هُشیار جلوه دهم . "سرکار خانم حاضر همیشه غایب" ایستگاه را اعلام میکند و من تازه خودم را در شیشه ی روبرویم میبینم ... "چطوری آقا فرزاد؟" ... چهره ام مثل کسی است که یک هفته خواب بوده و به اجبار بیدار شده ... متوجه میشوم که هنوز از headphoneهایم صدای موزیک میآید ... "شال آن شال سرخ تو، موج موج موی تو..." احساس میکنم دارد جمجمه ام گرم می شود. حس میکنم که انگشت اشاره ام میان نمایشنامه ی "خیانت" پینتر مانده و یخ زده ...درهای واگن باز شده؛ رمه ی آدمها خارج میشوند . تا ایستگاه بعدی تنها و تنها به تصویرم در شیشه خیره میشوم . همین ... نمیدانم! فکر کنم باز در همین حالت هم خوابم برده؛با چشمانی نیمه باز با تکانی دیگر هشیار میشوم. از واگن بیرون میروم. با اینکه مسیر را میدانم اما باز هم به تابلوهای راهنما نگاه میکنم. تابلوهای راهنما کافی نیست به نقشه هم نگاهی میاندازم. ناگهان یادم میافتد که خط جدید مترو هم راه افتاده ... جدید ... جدید ... این را دکتر فیوچر گفته که مدام به خودم چیزهای "جدید" را گوش زد کنم که متوجه تغییرات در زندگی روزمره ام باشم. هرقدر هم که شلوغ باشد باز پله برقی را ترجیح میدهم، حالا آنهایی کهبا پله ی عادی بالا میایند هر قدرهم دوست داشته باشند میتوانند برای کم کردن روی ما تندتر از حد معمول پله ها را یکی در میان بالا بروند... + اون ماشینه خیلی خوب بود ... همونی بود که بش فک میکردم... مطمئنم بالاخره می خرمش حتی شده به زور!!! یه کُـلتم هس که اونم حتما باید بخرم!!! هدف فعلا این دوتاس فــقــط!!! باهاشون چه کارا که نمی کنم!... اول کارای عقب افتادمو با فری انجام می دم ... یکم طول می کشه...ولی بدش میام تورو می دزدم ...با تن عرق کرده و سیگار برگم جلوی چشم خونوادت میامو از تو تختت می برمت... یادت باشه وقتی اومدم بدزدمت حتما لباس خواب تنت باشه که با فکر من جور در بیای!... بعدشم که تازه داستان شروع میشه... +- بعدز یه هفته اسباب کشی هنوز کتابخونم آماده نیس! ینی چه؟! فاک فکر فری بکر! یه فکری بوکونین! منـ <- به همین شکل.... با خودم هم مشکل دارم ، منظورم این است که با خودم تا ابد درگیر هستم که چه هستیم ما آدم ها که سخت عقب و جلو کردنمان آلت افروز می شود مغزی می سوزد یک دَم یک آن!...
... آفتاب چشمم را میزند... عینک آفتابی "جدید"م را به چشمم میزنم ... جدید جدید جدید ... دکتر فیوچر گفته:"کار از محکم کاری عیب نمیکند!"... من که قضیه را خیلی جدی گرفتم اما نمیدانم چرا خودش برای "محکم کاری" یک بسته قرص اضافه برایم در نسخه ننوشت... ساعتم را نگاه میکنم،اما بعد از یک نگاه سریع دستم را بر میگردانم سرجای اولش. اصلا یادم نیست ساعت چند بود. حوصله ندارم بار دیگر به ساعتم نگاه کنم...
خط عابر پیاده را میبینم و سریع از رویش میگذرم... تا پایم را روی سنگفرش پیاده رو می گذارم صدایی از پشت سرم میشنوم که داد میزند:"دیوونه!!!"و میگذرد... احتمالا یک راننده تاکسی یا همچین چیزی بوده ، مهم نیست ، دکتر فیوچر گفته:" لازم نیست روی فضای جامعه سوییچ کنی!"...
حالا دیگر به محل قرارم رسیده ام، منتظرش میشوم... ساعتم را نگاه میکنم ...
میبینمش که دارد میاید...
شب باز به خودم میگم یه روز تلافی می کنم...
وقتم نمی کنیم بریم گیتارو تعمیر کنیم یه دهنی از همسایه ها ب***م!
-من با خودم تعارف ندارم اگر هم دارم به چشم نمی آید ؛ البته چشم درشت خودم، نه چشم دیگران ؛ چشمانم که بهت زده از کل آنچه خودخواسته و ناآگاه ناگهان و آرام به سر می آید در این دنیا. از وسوسه هایم که خفه می شوند و آرزوهایی که چشمانشان بر اثر خفگی بیرون زده سرخ!
-من هم بی استعدادترین موجود زمین با تنهایی خویش که از بی استعدادی خویشتن بر من آمده گاز می زنم هر روز و شب بالشِ زیر سر پتوی روی سر ، ملحفه عرق می کند خیس می شود گاز می گیرم خودم را ،دستم نمی رود یا نمی آید مرا از جا بلند کند . بلند که می کند به زمین می کوبد سر بی خاصیت ترین عضو بی استعدادترین موجود زمینی و زرزرکنان داد نمی کشد که زمزمه میکند لعنتی با خودش که چه شده؟چه هستی تو مردک ناچیز؟که لاس می زنی با زمان و درگیری بی امان بی شرف؟بی عرضه!آشغال!... نفس نمی کشم ، شاید دلِ نفس بسوزد بیاید نازم را بکشد ، برنمی خیزم ، برنمی خیزد نمی آید نفس که کشد بیرون از تنم!... از تن ...
-چوب های کبریت را امشب روی میز ریختم ، نه اینکه هنرمند شده ام برایت نورافکن فکر روشن کنم و که به دنیا بگویم من تبِ Ray-Ban WAYFARER دارم، نه اینکه هنـــرمندِ بی همه چیزی هستم که لاس خشکه هایم را در کافه های sepia می زنم و مُخم آرتیستیک سوت می کشد از میان رنگ و ملودی و درام و بلاگ و فلسفه... نه! کبریت ها را برای سیگارِ روشن فکرنمایانه های آنـجوری نریخته ام روی میز! نه!نه!من را چهبه این قـُمپزات! راک نشده ام! نه! آخر کجای کبریت ها به میز و چراغ و گیتار عاریه ی درب و داغون می خورد؟! نه ... گوش بده! برای این ریخته ام که می خواستم خاکستر سیگارِ خـشکم را توی قوطی کبریت بریزم. همین.
-صدای گیتار الکتریک هم نمی آید خیالت راحت! بخواب! اصلا نه تِزی در کار است نه متُدی برای اغوا ساختن کسی. هیچ نیست . اگر هست چون ویروسی در درون من اضافه است. اگر هست نباید باشد. تا به حال تشخیص سرطان غم اشتباه بوده، یک آنفولانزای تخمی هم نیست، درد هم ندارد، حالت تهوع هم خیلی کم است. اشک؟ اشک کجا بوده، اینجا رطوبتی نیست که سراغ چشمان متعجب مرا بگیرد. نه! نه! این ها آرایه های ادبی نیست ! نمیخوام بپیچم! راستِ راست! من: معمولی که هیچ ، نمونه ای ناقصم. آری، نمونه ای ناقص. نه یارای درگیر شدن دارم نه سر سوزن ادعایی. شاید همان چوب کبریتم که چند لحظه ی پیش تا زیر کمر سوخت و سیاه شد.
-باید سیگار دیگری آتش بزنم؟ "لباس هایم بوی سیگار می گیرند؟" "فردا مردم چی میگن اونوقت؟؟" چه کسی مگر تا 100 سال دیگر مرا در آغوشش می فشارد و چنان می بوید که بخواهد بوی سیگارهای یک شبِ تخماتیکِ بی خودیِ یک آدمِ کور استعدادِ بی مغز را بفهمد؟هان؟ چه مهم است؟ چیه؟لباس هایم بو ادکلن و سیگار گرفته؟ چی؟ اذیت می شی؟ درشون بیارم؟! در بیارم؟ ...تن لخت من این است. ها ها! می دانم بوی سیگار شاید ندهد و بوی ادکلن مانده اما باز هم یاد سیگارهای خشک با بویشان می افتی مگر نه؟... چون کبریتی که سرِ سیاه و چشمان متحیر دارد ... منم! کاش می سوختم روشن می شد تاریکیِ فیزیکیِ چند سانتی متر مکعب از حجم تلخ اتاق . "کبریت توکّلی" هم نشدیم...
-اصلا سیگارها را محض خودارضایی کشیدم تا نبودن جنسی مثل شما مشامم را نیازارد. سیگارها کف دستی ام بوده اند و کبریت و فندک شامپو و کرمش. اصلا مهم نیست. خموده ام. خم! خم شده ام تمام روز که آفتاب از سر و کولم بالا رود و محکم بزند پَسِ کله ام که "هی! یارو! سگ نگاهت نمی کند! پارس کنی یا نکنی جهان محل سگ هم نمی دهدت! مرتیکه ی تخمی!" خوب روزگار هم فحش یاد گرفته یا بلد بوده و ما و من مثل عُقده ای ها به نام خودمان زدیم ثبتِ همه ی فحش ها را...
-امیدی کنون به سالم شدنم نیست. سلامت هم قانون و تبصره دارد به جان خودم این هم شامل من نمی شود. می بینی؟قوانین ساده ی فیزیک هم مرا داخل خودشان حساب نمی کنند. می دانی یعنی چه؟ یعنی کلاٌ آینه های صاف و کاو و کوژ مرا ریــز می بینند، جاذبه و پایستگی مرا اُسکُل می کنند ، مواد و اجرام که انگشت به ماتحتم فرو می کنند،می فهمی؟ یعنی مسخره شده ام، تحقیر، کوچک، ناچیـز... "هـیـچ" هم نشدیم دلمان خوش باشد!...
-حالا که اینطور است سیگار دیگری می کشم ... دیگه تخمم نیس ...








| Design By : Pichak |


